یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386
معجزه در ماتم
باورم نمی شود مثل تمام زندگیم که باورم نمی شود
نشسته بودم اشک مثل بارانهای موسمی
می بارید مانند هر شب هر لحظه هر ..... در این ایام بی بنیاد هستی کن مببارید اشک و آسمان دلم باز نمی شد - تنها یادگارش تصویرش در دستانم زیر سیل اشکهایم غرق می شد چه اندوه تلخی چه ماتم شبانه ای
سیل اشک می بارید و غریقش من بودم شبانه های بی بهانه شده اند سرشار از بهانه عاشقی
وقتی که نقشش جان گرفت خیال نبود در خیالم رویای زنده عمرمم بود
مه آسا بر من نازل شد
من عطش سوخته بودم او آب حیات باز حکایت ویس و رامین تکرار زمینی من در آسمان خیالی او
افسوس نقش خیالش نیز تیغی برهنه داشت
افسوس افسوس
