سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386
چیزی گم می شود
جا ماندم
جا ماندم
باز از او جا ماندم
رهایم کرد زمانی که به خاطرش از کوچیدن دست کشیدم
زمانی که دیگر زمان نبود ابدیت بود
رهایم کرد به بهایی آنًقدر ناچیز که حتی
شرم را رو سفید کرد
می گفت گمشده می جویم
و کسی به او نگفت هر نگاه دربدری گمشده نیست ...
زمان می گذرد چیزی که گم میشود
من هم گم می شوم هر شب در عشق او
او
سرمست از یا فتن اینهمه گمشده در هوس
