تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟
شب آفتاب ندارد
و زندگی من بی تو
چو جاودانه شبی
-جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
-اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام
-اما
ترا چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
ترا چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
زمن چگونه گریزی
-تو و گریز از خویش؟
به سوی عشق بیا
-وارهان دل از تشویش
حمید مصدق
|