وقتی معشوقم درید قلبم را
ظالمانه
وقتی که غربت مثل خوره برروحم می نشست
وقتی که طرد شدم از عشق
در حالی که عاشقی ساده و مومن بودم
تو با دستان مهربانت مرهمی گذاشتی بر
روح زخمیم
وقتی که شب بود و سیاهی
مهتابم شدی
بی هیچ خواستنی دلبدلم دادی
فراموشت نمی کنم
ماهتاب شبهای تارم
پس بیا ای همیشگی
یاور بی یاورم باش
|