دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟
شب آفتاب ندارد
و زندگی من بی تو
چو جاودانه شبی
-جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
-اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام
-اما
ترا چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
ترا چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
زمن چگونه گریزی
-تو و گریز از خویش؟
به سوی عشق بیا
-وارهان دل از تشویش
حمید مصدق
